[ و اشعث پسر قيس را که فرزندش مرده بود چنين تعزيت فرمود : ] اشعث اگر بر پسرت اندوهگينى ، سزاوارى به خاطر پيوندى که با او دارى ، و اگر شکيبا باشى هر مصيبت را نزد خدا پاداشى است . اشعث اگر شکيبايى پيش گيرى حکم خدا بر تو رفته است و مزد دارى ، و اگر بى تابى کنى تقدير الهى بر تو جارى است و گناهکارى . پسرت تو را شاد مى‏داشت و براى تو بلا بود و آزمايش ، و تو را اندوهگين ساخت و آن پاداش است و آمرزش . [نهج البلاغه]
توتم
 

اي جماعت ...........


 


اي جماعت ! بياييد زندگي را ازکسي بياموزيم که سالها گفتند وگفتيم ساده زيستي را پيشه کرد. بياييد نيت و قصد را از کسي بياموزيم که نيتش آزادي نوع انسان بود و قصدش رسيدن به خالق انسان.                                  


بياييد تقوا را از کسي بياموزيم که غريزه اش را فداي تقوايش کرد.


 اي جماعت!


اي کساني که نا هنجارتان را هنجار مي کنيد و هنجارتان را بي قانون بي ثباتي مي ناميد.


 اي قوم گم گشته! اي پيام آوران شيطان! به درون خويش نظري افکنيد قدمهاي شيطان را در کلام خويش نگاهش را در گا مهاي فرجش را در غريزه تان ببينيد.مرگ را نابود مي کنيد وزندگي تان را توجيه.


  اي جماعت شيطان!به خود آييد عقل مد فون خويش راباز يابيد. فطرت آغشته به غريزه تان را     پا ک سازيد. نظرهايتان را از شهوت برگردانيد.


 در زير گامهايتان يتيمان را ببينيد که چگونه خرد مي شوند نابود مي شوند . شاديهايتان را ببينيد که با سوگواري زير دستانتان يکي شده است . دخترانتان را ببينيد که فرزنداني مشکوک برايتان به ارمغان مي آورند.


اي قوم ضالين ! حقيقت را به مسلخ مي بريد  و استخوان هاي راستينش را مي سو زانيد در بستر تفکرات بي بنيانتان با شهوت هم بستر شديد و  نوزاد فساد وتباهي ودوگانگي به دنيا آورديد.عرفان را ديگر رمقي نمانده که در صحت کارهايتان کمکي کند.شاعرانتان پوچ شدند و پوچانتان شاعر. ديگرچوپان شما نيز به فطرتش فکر نمي کند و  گوسفندانش را براي غريزه اش مي فرو شد.


 اي ايل سر به خاک!خاک را بت کرديد واز آن منفعت مي جوييد.وجدان را در چاه گمراهي و منفعت حبس کرده ايد . بيدار شويد بيدار! قلمهايتان وقدمهايتان از پوچ برگر دانيد.در پوچ منفعتي جز هيچ يافت نخواهيد کرد. اي قابيليان! فساد را گسترانديد واز آن سود ميجوييد.ريا را رها کنيد. منفعت را رها کنيد


 بخاطرکوچک به خاک نيفتيد و به خاطر بزرگ تعظيم نکنيد که کوچک وبزرگش در اختيار شما نيست فکررا مي دزديد و  از سودش براي خود  تعقل و تفکر وانديشه ميسازيد .


 اي گوشهاي ناشنوا واي چشمهاي کور! معاد را به خاطر بياوريد . آنچه که به خاطرش هزاران انسان بهتر از شما فنا شدند. نه به خاطر شما که مي دانستند شما کوريد وکر به خاطر پاذاشي که از  خالق شما وعده داده شد .


 



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

دو خط موازي.............................


 


 


دو خط موازي زاده شدند پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمانشان بهم افتاد و در همان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي کرد و گفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي : و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه کاغذ من روزها کار مي کنم مي توانم خط کنار يک جاده متروک شوم و يا خط کنار يک نردبان يا وسط خيابان آسفالت خط دومي گفت:من هم مي توانم خط کنار يک گلدان چهار گوش شوم يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و چه شغل شاعرانه اي ! در همين لحظه معلم فرياد زد:


 



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از
صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را
در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي
ادبانه برخورد کردند و اجازه
نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان
شب را سپري کنند و در عوض آنها را
به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن
دو فرشته کوچک همانطور که
مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان
فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در
درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ
رفت و آنرا تعمير و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را
تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي
را که مي بينيم آنچه نيست که به
نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه
دادند تا شب به نزديکي يک کلبه
متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از
صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند
شب را آنجا سپري کنند.
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود
با مهرباني کامل جواب مثبت
دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن
دو فرشته در اتاق آنها و روي
تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد
خوابيدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و
زن کشاورز از خواب بيدار شد و
ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر
رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج
که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين
افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر
فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين
اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه
چيز داشتند کمک کردي و ديوار
سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين
خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري
نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو
بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد :
چيزها آنطور که ديده مي شوند به
نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي
فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين
منزل آن مرد ثروتمند اقامت
داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي
وجود دارد و چون ديدم که آن مرد
به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در
راه کمک استفاده نمي کند پس
سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا
آنها گنج را پيدا نکنند .
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده
بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن
جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو
را پيشنهاد و قرباني کردم .
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي
آيند .
دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي
افتد که دقيقا بر عکس انتظار و
خواست ماست و اگر انصاف داريد به
اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته
باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه
دلايل آن اتفاقات شويد.
* آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به
سرعت مي روند
* دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي
مانند و رد پايي زيبا در درون
قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار
را براي ديگران انجام نمي دهيم
چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين
کار را براي ما انجام داده.
* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و
امروز يک هديه است . به همين
دليل است که ما آنرا به زبان انگليسي يا هديه مي ناميم.
اين متن را براي همه بفرستيد تا اين دو
فرشته به سراغ همه بروند.اين دو
فرشته نگهبان شما و دوستان شما هستند.
شايد خيلي وقتها کساني منتظر چنين
متني از جانب شما هستند . يک ارزو کنيد و
آنرا ارسال نماييد ...........

مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

خيال همه راحت شد!


 


 


آه!


 


 خيال همه راحت شد!


 


خنده اي غمناک بر لبان همه نقش بست!


و برادر به تيخي زير لب گفت:


يک نان خور کمتر بهتر!


جز يک مادر......


که آرزويش ديدن لباس سپيد عروسي بر تن دخترش بود!


رفتيم و دفنش کرديم


همان جا کنار همه آنهايي که دفن کرده بوديم!


دخترکي را مي گويم که چند روز پيش مرده است!


حالا وجود بي ارزش او هيچ انسان سخاوتمندي را آزار نمي دهد


و آنان که دل به حال فقيران و ثروتمندان مي سوزانند


مجبور نيستند به فکر او باشند


و از غم او سيگارهايشان را دود کنند


دستان کوچکش


که اکنون بين خاکها آرميده است


ديگر به همراه کاسه اي از خانه اي به خانه اي ديگر نخواهد رفت


ته مانده غذاي هيچ کس را نخواهد خورد


و هيچ کس


ديگر لياقت ندارد که ته ديگ غذايش را در بشقاب خالي او بگذارد


ديگر به دستهاي تميز کسي خيره نخواهد شد


و وجود چرکين او هيچ نگاهي را آلوده نخواهد کرد


ديگر حتي


سنگيني نگاهش روي دوش کسي فشار نخواهد آورد


 


خيال همه راحت شد


 


حالا او با مرگ کوچکش


که براي کسي هم مهم نبود


کار مهمي کرد!


خيال همه آدمهاي مهم را راحت کرد


تنها با يک مرگ


گوشه اي از اين جهان خاکي تا ديروز صاف بود


امروز کمي برامده است


آري جنازه اي آنجا دفن شده است


جنازه اي خيلي کوچک


به بزرگي سهمي که از اين دنيا داشت


و خداوند مهربان در حق او لطف بزرگي کرد


آن خداي بخشاينده بخشنده


گناهان او را بخشيد


و گوشه اي از اين زمين پهناورش را به او مرحمت فرمود!


آقايان مهرباني که صاحب املاک خدا در زمين و آسمان هستند


به اين موجود نحيف لطفي کرده اند


به اين موجود نحيف که تا زنده بود


زندگي اش را مديون آنها بود


امروز لطفي کرده اند


بار ديگر واسطه انجام خيري شده اند


زميني به او بخشيده اند که همانجا نفس نکشد


فکر نکند


غصه نخورد


دوست نداشته باشد


فقط آرام بخوابد


و خداوند شاهد است که آنها پولي از او نگرفتند


و خداوند شاهد بر تمام اعمال ماست


حتي آياتي چند هم از کلام الله مجيد برايش تلاوت کردند


خودم با گوشهاي خودم شنيدم


حالا خيال همه حاتم هاي طايي راحت شد


رفتيم و دفنش کرديم


و همه ساعتي برايش گريه کردند


آنها زير لب با خود ميگفتند :


چه دختر خوبي بود!


کاش امروز بين ما بود


بين ما؟


کدام ما؟


حالا خيال همه راحت تر شد


ديگر دفن شده است


ديگر آسوده خاطر خوابيده است!


و لباس پاره اي به تن نخواهد کرد!


و هيچ گاه طعم گرسنگي را نخواهد چشيد!


و ديگر


 هيچ گاه گريه نخواهد کرد


و زجر نخواهد کشيد


و به خدا, با خدايم قهر خواهم کرد


اگر او را به پيش خودش به بهشت نبرد


اگر او را نبرد!


خيال همه راحت شد


رفتيم و دفنش کرديم


ولي آيا با دفن او


دو دست سردش هم دفن شد


آيا صداي چکاوک هم دفن شد


ولي با اين همه خيال همه راحت شد


او خيال همه را راحت کرد


جز


جز يک مادر.................................................


 



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر


فصل معجزه گذشته است



 


حقيقت چها ر ديواريهاي ارتقاء و قدرت خاکستر نشيني خاکسترهايست که نه آتشي در زير دارند و نه هيزمي براي هيزم شکن ، نان دزدي از سفره هاي بي نان نه شمايل گرگ مي دهد و نه چنگالهاي فرو رفته در خون تا مفرق .


بوي تند معده هاي خشکيده و دهانهاي انباشته تا خر خره ديگر حتي سگ پوزه هاي آويزان به آخور ار ار خري را که پوزه در فرصت و حرص فرو برده اند و دم مي جنبانند که بيشتر شکم ما را سوراخي است به زير و از آنجا به مستراح پس بيشتر



آزار نمي دهد



(( نه حتي ديگر ))



نه رنگ و بوي همدردي سابق دارد و نه جلال و جلوه اي که مثل اسپري جادويي



هي بفشاري هي بفشاري از فرق سر تا نوک پا که تعفن لجن گونه اش را با حرير زهد و ريا


و همدردي بپوشاند



خودت را مي فريبي تا هميشه معشوقه چشمانت زمين نباشد که خود او هم تا هست به دهانهاي قورباغه اي که سهم زبانشان نه پشه که همه دارندگي هاي عالم است بدهکار مي ماند ،


تا وقت بلعيدن همه رسوايي هاي اين ميش پوستين ها



ببين زمين هم معشوقه اي براي عشق ورزيدن نيست گمان نکني که آسمان هست آسمان مقروض تر است نه به دهانهاي قورباغه اي که به سقفهاي مرمري


درد زمين استخوان سوز است اينکه چنگالهاي آلوده به پوست و خون و گوشت ارابه هاي بي سرنشين پنهان شده در چکمه هاي چرمي هي رقص پا کنند و آسمان بنشيند و ببيند و فرو نيفتد



و حقيقت چهار ديواريهاي ارتقاء و قدرت باز هم همان خاکستر نشينيي خاکستر هايي است که نه آتشي در زير و ديگي بجوش در رو


آب جوشيده ديگر کودکان امروز گرسنگي و چهره هاي مچاله شده در ابتداي بزم کودکي را نمي فريبد


فقط عرق شرم بر پيشاني ديگ مسي هاي بي مهمان مي نشاند



 


 


 


 


 


 


قطره قطره و لحظه لحظه فرو مي روي و مي پوسي


و مثل مترسکي افسون شده به دست باد مي رقصي مي رقصي



 


نشانه ها را پاره مي کني سقفي فرو نمي ريزد باران برنده اي نمي بارد



و از دريا فقط دريا زدگي اش ، تهوع و سکندريش


به يادت مي ماند



 


فصل معجزه گذشته است



شکوفه اي ميوه نشد و


اگر شد بر شاخ برگ ترديد و ريا


بهشتي از ميوه هاي کرمو



به آسمان ميش پوستينها سايه گسترانيد



 


فصل معجزه گذشته است



 


 





مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

براي اشک شدن در اطلسي چشمي بايد زندگي باشي برکوير گونه هايش و بهانه توتمي لبهايش براي راندن سکوت در شباهتگ تنهايي..........................



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

ديگر دير است پرنده پر بريده به باد


                                    ابر آمده در عزاي ما دارد گريه مي کند


ولي من نگران آن پرنده بي آشيانم


                                                که زير اين باران مي ميرد



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

 

سختي روزگار ما.............



سختي روزگار ما نه از تلو تلو خوردن آدمهاي هوشياره


نه از پاي لنگ و سنگ و چشم تنگ


سختي روزگار ما که مثل يه لقمه حروم يه بچه بي پدر


که تو حلق روزگارو تو بطن هوس و خون مرداب بي کسي گير کرده و از ترس رسوايي


چادر چاق چول بسم ال ..... عمري و اشهدا..... شمري سر کرده


تا بازم شايد همين دست روزگار رو بندشو برداره و کام به کام اين عفريته خوش اقبال



بده تا تو مراسم بند اندازونش


دوباره بند دل کدوم يتيمي رو پاره کنه


وصله کنه به طناب پوسيده عمارت هفت رنگش


تا اينبار از گرده کدوم سيلي خورده بي سيلي بالا بره


تا سقف کاه گلي کدوم خاک خورده روزگارو پايين بکشه



سختي روزگار ما اغز پايين اومدن سقفهاي کاه گلي


نه سختي روزگار ما از وجود آدمهاي کاه گلي که وقت بارون بوي نم ديوارهاي خاکيشون بيني سر بالاي همون لقمه هاي حروم ، خون مرداب هاي هوس و شهوتو خسته مي کنه



سختي روزگار ما نه از سنگ نه از پاي لنگ و نه از چشم تنگ



سختي روزگار ما از دل تنگ از حقيقت هاي سياه پوش که تو سياهي جاده هاي ترديد گوشت و خون مصلحت و منفعت رو


لقمه لقمه تو زر ورق شرعيات و محرمات


کادو پيچ مي کنند


و باهاش شکمهايي رو سير مي کنند که درد گرسنگي انديشه سوزشون کرده



اونقدر که لقمه هارو امتحان آسموني و رياضت صوفييايي مي بينند



مبادا که دو سجدشون يه سجده بشه


تا تو فاصله سجده شکر و اعتراض



بوي بوقلمون سفره هاي ربا و ريا


هوش به هوششون بياره که کجايي



امتحان همون لقمه هايي بود که به مصلحت درد شکم بلعيدي


و حالا ورم يتيم بچه هاي بي نوح و کشتي



بوي تعفن به ياس سجاده هاي تسليم و رضاش داده


که خجالت مي کشي از صنم ديرينه ياس و قلندر



حالا دلت تنگ سجده هاي اعتراض


يه جرعه جسارت که تا حنجره حريريتو بوق اسرافيل کنه



و آنقدر در شيپورت بدمي تا تو کبودي بودن و نبودن پيوند نفستو به همه حنجره هاي حريري شاد باش بگي...................



 


 


 


 



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

 


سلام


 


حال من خوب است


ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور


که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند


اما عمري اگر باقي بود چنان از کنار زندگي مي گذرم


که نه زانوي آهويي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان


تا يادم نرفته بنويسم حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود


مي دانم که حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامودن است


ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست


راستي خواب ديده ام خانه اي خريده ام


بي پرده بي پنجره بي درب بي ديوار هي بخند.....................


بي پرده بگويمت به زودي چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نيک مي گيرم دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از کنار خانه ما مي گذرد


و باد بوي نامهاي کسان مرا مي دهد


يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ؟


نه دي را جان نامه بايد کوتاه باشد، ساده باشد


بي حرفي از ابهام و آينه اصلاً از نو برايت مي نويسم :



مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر

شنيده ام يک جايي هست جايي دور هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت مي تواني بي اشاره اسمي بروي به باران بگويي دوستت دارم

مهري احمدي ::: دوشنبه 8/8/1385::: ساعت 4:5 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[8/8/1385- 4:5 ع] اي جماعت ...........
[8/8/1385- 4:5 ع] دو خط موازي.............................
[8/8/1385- 4:5 ع] فرشته
[8/8/1385- 4:5 ع] خيال همه راحت شد!
[8/8/1385- 4:5 ع] فصل معجزه گذشته است
[8/8/1385- 4:5 ع] شباهتگ تنهايي
[8/8/1385- 4:5 ع] پرنده مرگ
[8/8/1385- 4:5 ع] سختي روزگار
[8/8/1385- 4:5 ع] حال من خوب است اماتو باور نکن
[8/8/1385- 4:5 ع] دوستت دارم

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :496

>> درباره خودم <<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<